عکاس هنوز...
عکاس هنوز اینجاست
نشسته است
خیره شده است به عکس آخرین مشتری
در عکس دو چشم مشکی براق با یک لبخند
پشت عکس یک صندلی خالی
روبروی عکس فقط دو چشم خیس ...
عکاس هنوز اینجاست
نشسته است
خیره شده است به عکس آخرین مشتری
در عکس دو چشم مشکی براق با یک لبخند
پشت عکس یک صندلی خالی
روبروی عکس فقط دو چشم خیس ...
حلوایم را داغ بخورید
اگر روزی او را دیدید
از طرف من عذر خواهی کنید
زیرا که هزاران بار در آغوشش گرفتم و بوسیدمش
اما او نفهمید ...
به قهوه روي ميز فکر کنم
به خودم که مي سوزم
به سال هاي گم شده در فنجان . .
به مردي که با سيگارم دود مي شود
يا دورتر بروم
نزدیک ِ کافه !
نزديک کودک فال فروشي که با چراغ سبز شده به آسمان رفت . .
و زنی
با مانتويی به رنگ چراغ قرمز
که به بوق ها لب خند مي زد !
یا نزديک جنازه اي باد کرده در جوي آب
نزديک زميني که
رنگ آسمان را سال هاست از ياد برده است . .
مي توانم
از در کافه بيايم داخل
باز گردم
در پيراهن خودم
پشت ميز خودم
زنده گي همين است . .
طعم سرد همين فنجان اسپرسو .

خیلی دلم میخاد تو دانشگاه یه واحد برای انشا باشه
حالا که میخام بنویسم تا این کلمات دیوونم نکنن،زنگ انشا نداریم!
از فراز به فرود
امتحانات پایان ترم و نمرات ثبت نشده!
مصادف بودن روز تولد با ارائهی پروژه در دانشگاه
رمضان و مروری بر فرار از زندان!
حس خوب آرامش کنار ساحل دریا زیر آفتاب گرم
زیارت سحرگاهی امام هشتم که لذت خودشو داره
در تکاپوی تدارک جشن واسه آبجی
جلسات هم اندیشی با استاد سمینار برای انتخاب موضوع پروژه
یک روز عالی برای خانواده در آخر هفته
و شروعی دوباره برای سمینار و پروژه و شاید دکترا!
.
.
.
تابستانی گرم بود..
و اکنون .. سردرد در اولین شب پاییزی!
سی و یکمین قصّه از قصّه های آنم ...
+ چقدر کافه سوت و کوره
لبی لرزید
و چیزی پنهان شد !
که تو نمیدانی...!!

باز هم من و تو
این جا تنها شدیم
می بینی صندلی ها خالی شد
من ماندم و گرد خاطراتی که از این میزها پاک نخواهد شد!

ﺍﺯ ﻟﺒﺖ ...
پرويز فكرآزاد
ببخــش؛
وقتــی کــه هیــچ راه راستــی،
بــه تــو نمــیرســد . . .
آهـــــآـــی كـــآفــــه چــــی هـــآ كُـجــ ـ ـآيــيــــد؟؟؟!!!

امــلای نوشتـههایـ م، نگـــارش حرفهایـــ م،
تصمیـمهایــ م، روزهـایــ م، زندگیــ م، دنیایـــ م،
همـ ه و همـ ه پــُر از غلـط اسـ ت ...
تنهـا تــ و درسـ ت بـ ودی ...
و بعـد از تـ و انگـــار همـ ه چیـ ز غلـط اسـ ت!

آنهمــ ه فکـ ر عاشقــــ ــانـ ه
هیـ زم شدنـ د بـرای آتـ ش ِسوختنـ م !!!
در مـ ـن
تکان مي خــورد
چيزي شبيـ ـه پلکهـ ـاي تو
در نگاه اول
...
آنتـ ـن نمـ ـي دهي زندگـي
تصوير برفــک است..!

+كافه پرنس از هميشه خالي تر! همه رفتند!..اينجا به كمي زندگي نياز داره...!
آغوشت زمستان بود
گهواره اي براي زمين خوردن
قلبم را پاشيدم
روي گونه ات
موهاي بريده ام را
پيچيدم دور تنت
سرد بود
مي داني؟
در من
پلنگي وحشي
خميازه مي کشيد
شکار چنگي به دل نزد!

نه به خاطر این که ف.احشه ایی! نه به خاطر اینکه تن فروشی ..!
که بدی کار تو را کسی میتواند قضاوت کند که در موقعیت تو باشد ....
دوستت دارم چون نقش مطهره ها را بازی نمیکنی ..!
چون ادعای درستکاری نداری و نمیخواهی خودت را پشت چهره ای معصوم پنهان کنی ...!
چون دروغ نمیگویی و ادعای عاشقی نداری !
و اگر روزی عاشق شوی ،با قلبت عشق میورزی ، نه با جسمی که حریص رابطه است !
تنت سیراب است و روحت تشنه ! برعکس آدمهای امروز که همه تنی تشنه دارند بدون قلب..


یک لیوان ،
با دو قندان
تلخ می نوشم . .
" نوید احمدزاده "
![]()
+بهارتون مبارک کافه چی ها و دوستان کافه پرنس:)
چرا همیشه از انتظار و معشوق بی رحم مینویسیم
مگر شبهای سرد تنهاییات را میبند؟!
هر شب بیشتر در ظلمت تاریکی فرو میروم
تا به کی! تا به کجا؟!
خودم را هم دیگر دوست ندارم
چه برسد به تو!!!
کم کم یاد خواهی گرفت !
با آدمها ........
همانگونه باشی ، که هستند ... !
همانقدر ...
...خوب ....
گرم .....
مهربان .....
و گاهی همانقدر ...
بد .....
سرد ...
تلخ....
خانه خرابت میکنند خانه هایی که خانه ام را به خانشان بفروشی...
+
دیـگـران مـیـپـرسـنـد: بـــیـــداری؟ آری بـی"دار"م...چراکه اگر "دار"ی داشـتــم
یا قالی زندگیم را خود میبافتم...
یا زنــدگــیــم را به "دار" می آویـخـتـم
و خلاص ... !
صبح پا شدم
بارون اومده بود
انتظار یه روز خوب رو داشتم
آشپزخونه رفتم
دستای مامانو دیدم که خیلی شدید میلرزید
تا حالا اینقدر لرزش نداشت
آره
صبحونم شد اشک ریختن آروم
چقدر باید بشکنم
سخته برام
به حرفم نمیکنه دکتر بیاد
بعضی وقتا خیلی سخته دیدن بعضی صحنهها
هر روز حالش بدتر میشه
و اینکه باید دوباره چند روز تنهاش بزارم
دیشب گفت: "مادر"
گفتم: "بهشت"
یادت نرود، مادر،بهشت است.
کمتر از یه ماه دیگه تولدشه
موندم چی بگیرم براش!
