+ +
مي توانم

به قهوه روي ميز فکر کنم
به خودم که مي سوزم
به سال هاي گم شده در فنجان . .
به مردي که با سيگارم دود مي شود
يا دورتر بروم
نزدیک ِ کافه !
نزديک کودک فال فروشي که با چراغ سبز شده به آسمان رفت . .
و زنی
با مانتويی به رنگ چراغ قرمز
که به بوق ها لب خند مي زد !
یا نزديک جنازه اي باد کرده در جوي آب
نزديک زميني که
رنگ آسمان را سال هاست از ياد برده است . .
مي توانم
از در کافه بيايم داخل
باز گردم
در پيراهن خودم
پشت ميز خودم
زنده گي همين است . .
طعم سرد همين فنجان اسپرسو .

+ نوشته شده در ساعت توسط ـ♥پـرنس نـــوا
|