مادر
صبح پا شدم
بارون اومده بود
انتظار یه روز خوب رو داشتم
آشپزخونه رفتم
دستای مامانو دیدم که خیلی شدید میلرزید
تا حالا اینقدر لرزش نداشت
آره
صبحونم شد اشک ریختن آروم
چقدر باید بشکنم
سخته برام
به حرفم نمیکنه دکتر بیاد
بعضی وقتا خیلی سخته دیدن بعضی صحنهها
هر روز حالش بدتر میشه
و اینکه باید دوباره چند روز تنهاش بزارم
دیشب گفت: "مادر"
گفتم: "بهشت"
یادت نرود، مادر،بهشت است.
کمتر از یه ماه دیگه تولدشه
موندم چی بگیرم براش!

+ نوشته شده در ساعت توسط ـ♥پـرنســ ـــ ـ آروىن راد
|