عکاس هنوز...

کافه مدت هاست که تعطیل است ولی 

عکاس هنوز اینجاست

نشسته است

خیره شده است به عکس آخرین مشتری 

در عکس دو چشم مشکی  براق با یک لبخند

 پشت عکس یک صندلی خالی

روبروی عکس فقط دو چشم خیس ...

 

یک نفر همیشه نیست

همیشه یک نفر هست
که میدانی
هیچ وقت نخواهد آمد
و این آدم را نابود میکند...

...

همین روزاست که بروم

حلوایم را داغ بخورید

اگر روزی او را دیدید
از طرف من عذر خواهی کنید
زیرا که هزاران بار در آغوشش گرفتم و بوسیدمش
اما او نفهمید ...

هوای برفی

هوا هوای عجیبیست
این هوا با برف ها میرقصد
این هوا خیابان ها و کافه های خاکستری را
سفید کرده است...
این هوا با کام های سیگار آغشته میشود

این هوا من را نوازش میکند
رقصنده های سفید ریزش را بر شانه هایم میگذارد
این هوا کل شهر را برایم آرام کرده است

این هوا رد پاهایت را زیر فرش سفیدش پنهان کرده است
این هوا هر کاری میکند که من فراموشت کنم
این هوا رفیق من است ...

اما
این هوا هم رفتنیست
روزی او هم میرود و
من میمانم بدون هیچ رفیقی...
با شانه های خالی
با خیابان ها و کافه های خاکستری ...
_______
سنجاقک: هر کی آمد رفت
هر کی بیاید رفتنیست. . .

کاش


کاش آسمان شب بودم
اگر بودم...
تو بالاخره روزی اشک هایم را میدیدی
و میامدی زیر چشمهایم و من
با اشک هایم گونه هایت را میبوسیدم
و با نسیم های سردم در آغوش میگرفتمت و گرمت میکردم
با باد های تند عطرت را میدزدیدم و
با عطرت تمام گل های جهان را آب میدادم
تا تمام جهان عطر تو را بگیرد...

اون لحظه هایی که

اون لحظه هایی که چشمام به عکست میوفته و
قلبم تند تند میزنه
درست همون لحظه که بی اختیار دستم مشت میشه ...

 همون لحظه
خاطره ها مثل چند تا ماشین با سرعت،از جلوم رد میشن و میرن...

اون لحظه ها ساعت ها و روز هایی میشن که فکرمو اسیر میگیرن...
روحمو میندازن سلول انفرادی
 قلبمو به آتیش میکشند
و چند تا ماشین با سرعت،منو زیر میگیرنو از روم رد میشن...
_________

سنجاقک: چند بار باید بمیرم تا خط عابر پیاده رو پیدا کنم ؟
بالاخره یه روز رد میشم از این خیابون تاریک ...