اون لحظه هایی که چشمام به عکست میوفته و
قلبم تند تند میزنه
درست همون لحظه که بی اختیار دستم مشت میشه ...

 همون لحظه
خاطره ها مثل چند تا ماشین با سرعت،از جلوم رد میشن و میرن...

اون لحظه ها ساعت ها و روز هایی میشن که فکرمو اسیر میگیرن...
روحمو میندازن سلول انفرادی
 قلبمو به آتیش میکشند
و چند تا ماشین با سرعت،منو زیر میگیرنو از روم رد میشن...
_________

سنجاقک: چند بار باید بمیرم تا خط عابر پیاده رو پیدا کنم ؟
بالاخره یه روز رد میشم از این خیابون تاریک ...