دیروز تنــ ـــهاییم به کافه اومده بود

بارونیه مشکیه بلــــــ ـــــــند همیشگے تنش بود

صد دفه بهش گفتم این شلوارو با این بـــــارونے نپوش!!

کلاشو تا رو چشمــ ـــ ــاش پایین اورده بود

خجالت میکشید انگار ازم

از بے معرفتیش! :|

خیلی وقت بود که به کافه سرنزده بود

انگار میخواست من بین ادمای زندگیم غرق بشم

میدونستم مثه همیشه اسپرسو سفارش میده

تو یه فنجون به بزرگــــــ ـــــــــ ــیه کلاش...

..........دیوانس این مرد..........

تلخ تلخ تلخ با شــــــــ ــکر فراوون

فنجونو گول می زنه انــ ـــــگــ ـــار

دستمو زیر چونش گذاشتــ ـمو

ســرشـ ـــــــو بـ ــــالا اوردم

پیرتر و تکیـ ـده تر شده بود

اماصورتش خوب سرخ بود

چشامون که بهم افتاد

.

.

.

یقه بارونیشو داد بالا و پاشد رفت!![_]c



نگــ ــارنوشت:

+1: وقتی چیزی توے کلم نیست که بنویسمش یعنے :|

+2: این پست نظر نداره چون بے هوا بود....حرفی بود بقیه پستام ازاده!!

+3: اون نقطه چینا.....هرکی واسه خودش :)